شنبه ۸ آبان ۹۵

یادداشت‌هایی نظری دربارة "شهرهای خاکستری" : ظهور آپارتاید شهری؟

اورن یفتاچل/ ترجمه و تلخیص آیدین ترکمه

نویسنده در این مقاله، به جغرافیای سیاسیِ زیسته‌ای غیررسمیِ شهری که به طور جهانی در حال گسترش هستند می‌پردازد و آن‌ها را در قالب فضاهای خاکستری، مفهوم‌پردازی می‌کند؛ فضاهایی که بین سفیدیِ مشروعیت/تأیید/امنیت و سیاهیِ تخلیه/تخریب/مرگ قرار می‌گیرند. گسترش وسیع فضاهای خاکستری در شهرهای کنونی، نشانگر ظهور گونه‌های نوینی از روابط استعماری هستند که به‌وسیلة رژیم‎های شهری مدیریت و کنترل می‌شوند. این رژیم‌ها همچنین نوعی آپارتاید خزنده را به‌وجود می‌آورند. برنامه‌ریزی، محور اصلیِ این نظم شهری است که ابزارها و تکنولوژی‌هایی را برای دسته‌بندی، کنترل و مهار جوامعِ شهریِ نابرابر فراهم می‌کند. نویسنده با اتکاء به تجربة شهرهایِ جنوب‌شرقی، مفهوم برنامه‌ریزی برای شهروندی را به‌عنوان دیدگاهی بدیل معرفی می‌کند.

نیروهایی ساختاری، فضاهایی را تولید می‌کنند که باعث می‌شوند ساکنان اجتماعات محلی‌ای که به‌حاشیه رانده‌شده‌اند فقط تا حدی در اجتماع، اقتصاد و فضای شهری جذب، و از عضویت در جامعة سیاسیِ شهری محروم شوند. آن‌ها نه جذب می‌شوند و نه حذف. فضاهای خاکستری، دربرگیرندة گروه‌ها، هیئت‌ها، مسکن‌ها، زمین‌ها، اقتصادها و گفتمان‌های بسیاری هستند که به معنای واقعی کلمه در سایة جامعة سیاسی و اقتصادِ شهرِ برنامه‌ریزی‌شدة رسمی قرار دارند.
معمولاً نه از طریق سیاست اصلاحی یا برابری‌ساز، بلکه از طریق طیفی از گفتمان‌های مشروعیت‌زدا و مجرم‌انگارانه، با ظهور زیسته‌ای غیررسمیِ سرکش برخورد می‌شود. به این ترتیب، مرزهایی ساخته می‌شوند که گروه‌های شهری را بر حسب موقعیت اجتماعی‌شان تقسیم می‌کنند؛ نوعی ادغامِ جداکننده. این چاقویِ دولبه گرایش به آن دارد تا فضاهای خاکستری را در نوعی موقتی‌بودنِ دائمی نگه دارد ــ آن‌ها همزمان هم تحمل و هم محکوم می‌شوند، در نتیجه همواره در انتظار آن هستند تا اصلاح شوند. ادغام نامتوازن گروه‌ها و فضاها، نشانگر ظهور دوبارة روابط استعماری در شهرهای امروزی است.
این‌جا واژة استعماری لزوماً در پیوند با استعمار اروپایی یا روابط پسااستعماریِ متعاقب آن نیست. بلکه به فهم گسترده‌تری از قدرت تنظیمی برای تسهیل فرایندِ مصادره اشاره دارد. اصول اقتصاد سیاسیِ شهری این وضعیت عبارت‌اند از: گسترش منافع مسلط، استثمار گروه‌های به‌حاشیه رانده‌شده، ذاتی‌سازی هویت‌ها بر مبنای نهادی‌کردن تفاوت و نابرابری، و نیز جداکردنِ سلسله‌مراتبی و اجباری.

فهم فضای خاکستری به‌عنوان فضایی که کل طیف را دربرمی‌گیرد، از بسازوبفروش‌های قدرت‌مند تا مهاجمان بی‌زمین و بی‌مسکن، به ما کمک می‌کند تا دو پویایی همبسته را که می‌توانیم سفیدسازی و سیاه‌سازی بنامیم مفهوم‌پردازی کنیم. اولی به گرایش نظام به "تطهیر" فضاهای خاکستری که "از بالا" توسط گروه‌های نیرومند ساخته می‌شوند اشاره دارد و دومی بر فرایند "حل" مسئلة فضایِ خاکستریِ به‌حاشیه‌رانده‌شده از طریق تخریب، تخلیه یا حذف. در نتیجه می‌توانیم فضای خاکستری را منطقة تغییرات بالقوة اجتماعی بخوانیم.

چشم‌انداز شهری، در فهم نظم جدید نقشی محوری دارد زیرا گونه‌های کهنه و نوی روابط استعماری را در هم می‌آمیزد. روابط استعماری جدید بیانگر مهاجرت شهری (داخلی و بین‌المللی) دائمی گروه‌های ثبت‌نشده، به‌حاشیه‌رانده‌شده، موقتی یا شناوری هستند که در کلان‌شهرها سکونت می‌کنند. این روابط به فراسوی روابط دوتاییِ استعمارگرـ‌استعمارشده کشیده می‌شوند.
فضای خاکستری صرفاً به حاشیة شهریِ محروم محدود نمی‌شود. حاشیه‌ها/لبه‌های ممتاز نیز مشمول این مقوله می‌شوند. زمانی که "توسعه"، "امنیت" و "نیازهای ملی" با هم درمی‌آمیزند، بیشترین تخلّف از ضوابط برنامه‌ریزی "از بالا" رخ می‌دهد.
با عقب‌نشینی تدریجی حکومت‌ها از تنظیم/کنترل توسعة شهری زیر لوای این شعار که "بگذارید بازار کارش را بکند"، حالا برنامه‌ریزی شهری به نوعی کارگزاریِ کارآفرینانه شباهت یافته که به دنبال بیشینه‌سازی رشد، کارآمدی و انباشت است. برای توسعه‌گراییِ شهری، برنامه‌ریزی به -طور ساختاری به دستکاری ضوابط و قوانین برنامه‌ریزی اقدام و مدام از سیاست‌های شهری تخطی می‌کند.
فهم فضای خاکستری به‌عنوان فضایی که کل طیف را دربرمی‌گیرد، از بسازوبفروش‌های قدرت‌مند تا مهاجمان بی‌زمین و بی‌مسکن، به ما کمک می‌کند تا دو پویایی همبسته را که می‌توانیم سفیدسازی و سیاه‌سازی بنامیم مفهوم‌پردازی کنیم. اولی به گرایش نظام به "تطهیر" فضاهای خاکستری که "از بالا" توسط گروه‌های نیرومند ساخته می‌شوند اشاره دارد و دومی بر فرایند "حل" مسئلة فضایِ خاکستریِ به‌حاشیه‌رانده‌شده از طریق تخریب، تخلیه یا حذف. در نتیجه می‌توانیم فضای خاکستری را منطقة تغییرات بالقوة اجتماعی بخوانیم.
در اغلب موارد، فضای خاکستری حذف نخواهد شد، بلکه به واسطة نوعی "سیاستِ به‌رسمیت‌نشناسی۱"، و نوعی بی‌تفاوتیِ به‌حاشیه‌راننده۲ حفظ می‌شود. از یک سو با انکار متخصصان و سیاستمداران مواجهیم (که اساساً وجود چنین فضایی را انکار می‌کنند) و از سوی دیگر، با نوعی گفتمان "دیگری‌سازی" و اجرای گاه‌وبی‌گاه تهدیدِ تنبیهی. حفظ نسبیِ فضای خاکستری به اقتصاد محلی کمک می‌کند، در حالی که طردش در خدمت منافع سیاسی و هویتی است. این‌ها برخی از منافعی است که باعث شکل‌گیری و حفظ فضای خاکستری می‌شوند. فضای خاکستری بین منطق‌های سرمایه، حکمرانی و هویت‌گیر می‌کند.

برخورد متفاوت با ساخت‌وساز غیرمجاز و غیرقانونی بین توسعه‌های تجاری سفید/تطهیرشده و خانه‌های ویران‌شدة سیاه/بدنام‌شدة به‌حاشیه‌رانده‌شدگان، نیاز به توضیح بیشتری ندارد. برای فهم این واقعیتِ ساختاری، یفتاچل اصطلاح "آپارتاید خزنده" را به توصیفات نرم‌تری مانند "تبعیض" یا "شکاف‌های نابرابری" ترجیح می‌دهد. موقعیت پست‌ترِ فضاهای خاکستریِ به‌حاشیه‌رانده‌شده صرفاً نتیجة "تبعیض" نیستند بلکه پیامد نظام‌های نهادی، مادی و فضاییِ عمیقاً تثبیت‌شده‌ای هستند که "بسته‌های" نابرابری از حقوق و صلاحیت‌ها را به گروه‌های مختلف اعطا می‌کنند، در عین حال که جدایی بین این گروه‌ها را نیز تقویت و تحکیم می‌کنند.

برنامه‌های شهری، فضاهای سفید شهر را طوری طراحی می‌کنند که معمولاً هیچ راهی برای جذب/به‌رسمیت‌شناختنِ غیررسمی‌ترین محلات و گروه‌ها باقی نمی‌گذارند. هم‌چنین گفتمان این برنامه‌های شهری، پیوسته غیررسمی‌ها را خطری برای نظم شهر می‌داند و بدین وسیله محکومشان می‌کند. در چنین شرایطی، باید نابرنامه‌ریزیِ۳ گزینشی و دلبخواهانه را به‌عنوان بخشی از برنامه‌ریزی، و به‌عنوان شکلی از طرد آگاهانه یا مسامحه‌کارانه در نظر بگیریم. برنامه‌های شهری، انباری از مقوله‌ها را برای تعریف فضا و پیکره‌های خاکستری در اختیار مراجع رسمی قرار می‌دهند: "ساکن یا مهاجر غیرقانونی"، "تغییراتِ تصویب‌نشده"، "مسکن غیرقانونی"، "تصرف زمین"، و یا از آن‌سویِ ماجرا: "تغییراتِ ضروری"، "نوسازیِ شهری"، و یا در گفتمان استعماری: "مناطق حائل۴" و "ارتقای امنیت". این مقوله‌ها، قواعد برنامه‌ریزی را به نظامی از قشربندی مدنی تبدیل می‌کنند. در چنین شرایطی، برنامه‌ریزی نوعی نظام آپارتاید خزنده/تدریجی است. چرا آپارتاید؟ زیرا عضویت در اجتماعات شهری، لایه‌بندی و ذاتی می‌شود، و طیفی از شهروندی[های] شهری نابرابر را به وجود می‌آورد.
برخورد متفاوت با ساخت‌وساز غیرمجاز و غیرقانونی بین توسعه‌های تجاری سفید/تطهیرشده و خانه‌های ویران‌شدة سیاه/بدنام‌شدة به‌حاشیه‌رانده‌شدگان، نیاز به توضیح بیشتری ندارد. برای فهم این واقعیتِ ساختاری، یفتاچل اصطلاح "آپارتاید خزنده" را به توصیفات نرم‌تری مانند "تبعیض" یا "شکاف‌های نابرابری" ترجیح می‌دهد. موقعیت پست‌ترِ فضاهای خاکستریِ به‌حاشیه‌رانده‌شده صرفاً نتیجة "تبعیض" نیستند بلکه پیامد نظام‌های نهادی، مادی و فضاییِ عمیقاً تثبیت‌شده‌ای هستند که "بسته‌های" نابرابری از حقوق و صلاحیت‌ها را به گروه‌های مختلف اعطا می‌کنند، در عین حال که جدایی بین این گروه‌ها را نیز تقویت و تحکیم می‌کنند.
اما چرا «خزنده/تدریجی»؟ زیرا در بیشتر موارد، نظمِ "آپارتاید" آشکارا نه به طور رسمی اعلام و نه اساساٌ تأیید می‌شود. بلکه آرام آرام به درون حکم‌رانی جامعة شهری نفوذ می‌کند و تدریجاً رژیم این جامعة شهری را از طریق نهادی‌سازیِ فزاینده تغییر می‌دهد. به مرور زمان، "نردبان" پایگاه مدنیِ شهری به واسطة اجرای پیوستة سیاستِ شهری، ارائة خدمات و طیفی از کردار روزمرة تبعیض‌آمیز، نهادی می‌شود. زمانی که این الگوها در قالب شیوة پایدار مدیریت کلان‌شهر تثبیت می‌شوند، می‌توانیم رژیمی شهری را تشخیص دهیم ــ نظامِ قدرتِ نهادی‌شده‌ای که فضا و جمعیت را کنترل می‌کند. یفتاچل از اصطلاح "رژیم شهری" استفاده می‌کند تا بر منطق نهادمندِ قدرت تأکید کند.
البته رژیم‌های شهری به طور مجزا وجود ندارند، و جایگزین دولت‌ها نشده‌اند. آن‌ها در جغرافیاهای قانونیِ دولت‌های جهانی‌ساز جایگیر می‌شوند. تأثیر آن‌ها به‌عنوان نقطه‌های گرهی در شبکه‌های دولتی و جهانی اغلب، مرزهای موجود را به چالش می‌کشد، اما دولت‌ها هنوز بر خشونت سازمان‌یافته، کنترل‌های مرزی، شهروندی و مهاجرت، مسلط هستند. انحصاری که دولت‌ها پیش‌تر بر این سپهرها داشتند در حال کاسته‌شدن است در حالی که قدرت سیاسی شهری در حال قدرت‌یابی است، اما رژیم‌های شهری هنوز به واسطة عرصه‌های دولتی و قدرت بین‌المللی محدود می‌شوند. دیگر اینکه رژیم‌های شهری، مانند دولت‌ها با مرزهای شفاف، قوانین اساسی، نظام‌های حقوقی و شهروندیِ رسمیِ شفاف، تعریف نمی‌شوند.

فضاهای خاکستریِ به‌حاشیه‌رانده‌شده هرگز صرفاً قربانیان منفعل در فرایند شهری‌شدن نیستند. آن‌ها اغلب از طرد قلمرویی و/یا سیاسی‌شان به منظور پروراندن نوعی حس هویت قدرت‌مند و بسیجِ مبارزات مداوم استفاده می‌کنند.

گشودگی نسبی شرایطِ شهری، به اقلیت‌ها امکان می‌دهد تا برای حقوقشان، به شیوه‌ای بسیج شوند که در سطح دولتی ممکن نیست. مثلاً در طول سال‌های ۲۰۰۷ و ۲۰۰۸ مراجع رسمی شهر کلمبو پایتخت سریلانکا کوشش‌های بسیاری را برای اخراج پناهندگان داخلی غیرمجاز تامیل که در مسکن موقت ساکن شده بودند به خرج دادند. حدود ۷۰۰ نفر اخراج و بیرون رانده شدند، اما اینکار، گروه‌های تامیل و حقوق بشری را تحریک کرد تا فشار شهری و بین‌المللیِ گسترده‌ای را علیه این سیاست بسیج کنند که در نهایت باعث شد مراجع رسمی، اجرای آن را متوقف و حتی به طور رسمی عذرخواهی کنند. ساکنان کلمبو، نه فقط برای مطالبات محلی (بسیار مهم) خاصّ خودشان، بلکه برای ابراز شهروندِ شهری بودنشان هم بسیج شدند. این جنبش‌های اقلیت، با اعتراض و چانه‌زنی دربارة شرایط "سفیدسازیِ" فضای خاکستری‌شان، مدعی حقّ تعلق به شهر و اجتماع سیاسیِ آن شدند. این نوع بسیج، بیشتر در سطحی شهری محتمل است تا در سطح دولتی؛ یعنی جایی که دستورکارهای اقتصادی و هویتیِ دولتی به‌شدت تقدیس می‌شوند.
فضاهای خاکستریِ به‌حاشیه‌رانده‌شده هرگز صرفاً قربانیان منفعل در فرایند شهری‌شدن نیستند. آن‌ها اغلب از طرد قلمرویی و/یا سیاسی‌شان به منظور پروراندن نوعی حس هویت قدرت‌مند و بسیجِ مبارزات مداوم استفاده می‌کنند.

مفهوم برنامه‌ریزی برای شهروندی فقط در صورتی کارآمد است که برنامه‌ریزها بکوشند تا آن را در برنامه‌ریزی و توسعه‌ی شهریِ عملی جای‌گیر کنند. این امر نیازمند بسیج و تمایل حرفه‌ای برای سیاسی‌کردنِ برنامه‌ریزی از طریق کار با گروه‌های به‌حاشیه‌رانده‌شده به منظور دستیابی به سهم شایسته و بر حقشان در شهر، و نیز مبارزه با مستعمره‌سازی شهر "از بالا" است.

با شهری‌شدن سیاست، و تکثیر فضاهای خاکستری، برنامه‌ریزی شهری به ابزار حکم‌رانی بالقوه قدرت‌مند و دوسویه تبدیل می‌شود که می‌توان با آن به زندگی‌ها و سوبژکتیویته‌های افراد شکل داد. در مقابلِ برنامه‌ریزی رسمی، هانری لوفِور با بسط مفهوم "حق به شهر"، می‌گوید که برنامه‌ریزی برای شهروندی۵ باید طیفی از تمهیدات را دربرگیرد که سیاست فضایی را به عضویت سیاسی، فرهنگی، و مادی کامل در کلانشهر پیوند بزنند. برنامه‌ریزی برای شهروندی باید بر ظرفیت‌های مادی و هویت گروهی به‌سان عرصه‌هایی با اولویتِ بالا تمرکز کند که از شهروندیِ سطح دولتی ــ که بر هویت ملی و حقوق صوری پافشاری می‌کند ــ متمایز است.
با اینهمه، مفهوم برنامه‌ریزی برای شهروندی فقط در صورتی کارآمد است که برنامه‌ریزها بکوشند تا آن را در برنامه‌ریزی و توسعه‌ی شهریِ عملی جای‌گیر کنند. این امر نیازمند بسیج و تمایل حرفه‌ای برای سیاسی‌کردنِ برنامه‌ریزی از طریق کار با گروه‌های به‌حاشیه‌رانده‌شده به منظور دستیابی به سهم شایسته و بر حقشان در شهر، و نیز مبارزه با مستعمره‌سازی شهر "از بالا" است. نیازمند نوعی "برنامه‌ریزی شورش‌گرانه" هستیم که بر ضد منطق سلطه و استثماری عمل می‌کند که دقیقاً در پس ایجاد فضای خاکستریِ به‌حاشیه‌رانده‌شده، و غیرقانونی‌جلوه‌دادنِ گفتمانی‌اش از طریق سیاست و گفتمان شهری قرار دارد. مبارزه برای برنامه‌ریزی برای شهروندی به معنای پیش-روی/فراروی از نظم شهریِ استعماری و گشودنِ فضاهای "سفید/تطهیرشدة" کلان‌شهر به روی تمام گروه‌ها است. کاربستِ مفهوم برنامه‌ریزی برای شهروندی بر فضاهای خاکستریِ به‌حاشیه‌رانده‌شده بر مبارزه‌ای دائمی بر ضد رژیم‌های نوپدید آپارتاید شهری دلالت دارد.


عنوان مقالة اصلی:
Yiftachel, Oren.(۲۰۰۹) “Theoretical notes on ‘gray cities’: The coming of urban apartheid?”, Planning Theory, vol۸(۱): ۸۷-۹۹


منبع: سایت رخداد تازه




1- un-recognition
2- marginalizing indifference
3- selective non-planning
4- ‌buffer zones
5- planning citizenship


■ دسته‌بندی:  «طرح و برنامه»

■ در این مطلب به «» ، «» و «» اشاره شده است.




پیام‌ها