جمعه ۷ فروردین ۹۴

میراث زنده‌ی شهر: روایت چند دهه رادیوفروشی

یکشهر

گفت‌وگو با رضاعلی میرزایی صاحب گالری رادیو البرز
در شلوغی خیابان مرتضوی و در راسته‌ی مغازه‌های رنگارنگ بلورفروشی و تفلون و سی‌دی و گوشی‌های بی‌سیم تلفن، ویترینی از رادیوهای قدیمی پای هر عابری را سست می‌کند. رادیو لامپی‌های قدیمی و گرام و صفحه‌هایی که باید برای دیدنشان یا فیلم‌های قدیمی را زیر و رو کرد یا راهی عتیقه‌فروشی‌ها شد. اما این‌بار بدون تلاش با انبوه رادیوهای چیده شده بر هم که نه تنها ویترین مغازه را پرکرده‌اند بلکه ورودی دکان را هم پوشانده‌اند، روبرو می‌شویم. صدای رادیو پیام هم به گوش می‌رسد و اگر کمی معطل کنیم ممکن است آوای قدیمی با صدایی شفاف هم گوشمان را پرک‌اند.
صاحب مغازه آقای میرزایی است و ۶۷ سال سن دارد. خودش می‌گوید از تیر ۱۳۳۸ کارش را در "رادیو آگاه" شروع کرده است و در فروردین ۴۶ صاحب همین مغازه‌ی خیابان مرتضوی شده است. می‌گوید: "شهرداری اسم من را جزو مشاغل قدیمی روی اینترنت گذاشته است. به خاطر همین مشتری‌هایی در خارج از ایران هم دارم".
پای صحبت‌های آقای میرزایی که نشستیم، بیش از پیش برای‌مان آشکار شد که زیر پوست بافت قدیمی شهر، زندگی‌ها و مراوداتی جریان دارد که حالا دیگر جزیی از حافظه و شخصیت شهر هستند. همین یک رادیو فروشی، برای خودش طرافدارانی دارد، نوعی نگاه و ذائقه نسبت به پیرامون و اشیا و زمان را می‌پروراند. حتی اشیای منسوخ شده و مشاغل از میان‌رفته، می‌توانند شکل عوض کنند و فرهنگ و رفتارهای خاص خودشان را تولید کنند. تصور کنید، اگر این مغازه از میان برود، همه این چیزها هم در معرض تهدید قرار می‌گیرند. آنچه شاید از نظر بسیاری چیزی جز یک بافت و منظره کلنگی نیست که دیر یا زود باید با بولدوزر به جانش افتاد، و ساختمان‌های یک‌شکل را جایش نشاند؛ این پوسته، زندگی‌های بسیاری را در دلِ خود جای داده است؛ حافظه معاصر شهر، همه‌ی این مشاغل، آدم‌ها، رفت‌و آمدهای‌شان و علایق و دلبستگی‌های آن‌هاست. زندگی‌های ریز و درشت در گوشه کنار شهر، میراث زنده آن‌اند.

یکشهر: آقای میرزایی ، یادتان هست اولین صدایی که از رادیو شنیدید چه بود؟

رضاعلی میرزایی: اولین صدایی که صبح‌ها می‌شنیدم، شیرِخدا بود. ۶ صبح شروع می‌شد. چیزهایی که در ذهنم مانده است چهارشنبه‌ها جانی دالر و شب‌های جمعه حاج آقا راشد و بعد برنامه‌ی گل‌ها است. به قول آقای ایرج راد "ما با این رادیوها بزرگ شدیم".

یکشهر: وقتی اولین رادیو را خریدید چند سالتان بود؟

اولین رادیویی که خریدم سال ۱۳۴۶ بود، ۱۸ یا ۱۹ ساله بودم. گروندیک بود. آن موقع از احمد خرم، بغل سینما خرم خریدم ۴۲۰ تومان که برای آن زمان هم پول زیادی بود. الآن دست دوم آن ۱ میلیون و ۴۰۰ هزار تومان است، بعد از ۷۰ ، ۸۰ سال کار کردن.

یکشهر: هنوز آن را دارید؟

نه متاسفانه. جوجه‌ها وقتی بزرگ شدند گفتند این را بینداز بیرون. سی‌دی آمده. اما صدای این را، سی‌دی ندارد. صدای این واقعاً دلنشین است.

یکشهر: در خانه هم از همین رادیوها دارید؟

نه. چون در خانه‌ی ما جلسه هست و خانم جلسه‌ای‌ها می‌آیند، جالب نیست این رادیوها باشند. اما آن موقع که بچه‌ها کوچک بودند داشتیم.

یکشهر: مشتری‌های شما معمولاً چه کسانی هستند؟

نسل جوان. اولاً پیرها که حوصله ۵۰ سال قبل را ندارند که تا نصفه شب بنشینند پای این رادیوها. الآن نسل جوان می‌خواهد بداند که این رادیوها چه هستند که پدرانشان آنقدر آن‌ها را دوست داشتند.

یکشهر: وقتی این‌ها را می‌خرند کجا می‌برند؟

فقط می‌گویند که ما دوست داریم این رادیوها را داشته باشیم. من نمی‌دانم کجا می‌برند، حتماً می‌برند خانه‌شان دیگر.

یکشهر: به نظر شما در این رادیوها دنبال چه چیز می‌گردند؟

دوستشون دارند. از لحاظ قیافه دوست دارند.

یکشهر: خوب این درست، اما با وجود وسایل جدیدی که آمده و ام‌پی‌تری پخش می‌کند، چرا از آن‌ها استفاده نمی‌کنند؟

صدای این را ندارد. شما الآن ام‌پی‌تریِ خودتو روشن کن، من هم آن رادیویی که رده‌ی پایین هست را روشن می‌کنم. صدای این را ندارد.

یکشهر: خب موسیقی‌ها جدید که روی سی‌دی هست را چطور روی این‌ها گوش می‌دهند؟

الآن رادیو پیام مرتب پخش می‌کند.

یکشهر: پس این‌ها موج جدید را هم می‌گیرند؟

فرقی نمی‌کند. امواج که فرق نکردند.

یکشهر: شما واقعاً به ماندگاری این رادیوها علاقه دارید؟ مثل میراث؟

بله، الآن رادیویی را برای تعمیر می‌آورند اینجا که واقعاً نو است. مثلاً پدر و مادر مسن شده‌اند اما رادیو را سالم نگه‌داشتند. رادیویی که ۷۰، ۸۰ سال عمر کرده است.این میراث نیست؟

یکشهر: پس شما به نوعی از خاطره‌ی یک نسل نگهداری می‌کنید.

من اصلاً علاقه‌ی خاصی به این کار دارم. مثلاً من الآن رفتم دوتا شیشه برای رادیوهایی که شیشه‌شان شکسته بود خریدم. جعبه‌هایش رفته برای رنگ، پارچه‌کشی کردیم. شما شنبه بیایید این رادیو را نو تحویل بگیرید. درصورتی‌که اگر پریروز می‌آمدید می‌گفتید آقا بیندازش بیرون به‌درد نمی‌خورد.

یکشهر: چند نفر هستند که مثل شما این کار را بلدند؟

در ایران سه نفر هستیم. که آن‌ها در خانه کار می‌کنند و وسایلشان را می‌برند جمعه بازار برای فروش.

یکشهر: شما چطور، هیچ موقع وسایلتان را جمعه‌بازار نمی‌برید؟

نه، من اصلاً بلد نیستم آنجا را. من این‌جا راحت‌تر هستم. شما اگر نمایشگاه اتومبیل داشته باشید ارزشتان بالاتر است یا بخر و بفروش ماشین باشید؟

یکشهر: انقلاب چه تأثیری روی کارتان گذاشت؟

بهتر شد. حتی زمان جنگ، برای آژیر خطر و بمباران مردم به رادیو روی آوردند و بیشتر برای تعمیر می‌آوردند.

یکشهر: پس صفحه و گرام که داشتید را چه کار کردید؟ محدودیتی نداشتید؟

نه نبوده. این دستگاه‌های صوتی محدودیتی نداشتند

یکشهر: مهم‌ترین خبری که از رادیوهای شما پخش شده چه بوده است؟

آزادی خرمشهر. در مغازه رادیوها روشن بود که این خبر اعلام شد. مجریش رو یادم نمی‌آد اما گفت خرمشهر آزاد شد!

یکشهر: با وجود همه‌ی وسایل جدید ارتباط جمعی این شغل را چگونه سرپا نگه‌داشتید؟ رقابت سخت نیست؟

نه اتفاقاً این کار را هیچ کس نمی‌تواند انجام دهد. مگر اینکه در سنین بالا باشد. نسل جوان که می‌رود سراغ فلش و موبایل. اما به این‌کار هم باید علاقه داشته باشی و هم توان این‌که بتوانی از عهده‌اش بر بیایی. شما روزهایی بیایید و ببینید که چه رادیوهای خراب و شکسته می‌آید و تعمیر و نو می‌شود.

یکشهر: یعنی وسایلش هنوز پیدا می‌شود؟

بله هست. همکاران قدیمی دارند.

یکشهر: باقی وسایل شما هم قدیمی است؟ مثل ماشین ...

ماشین من تا سال ۱۳۸۰ قدیمی بود. از این بنزهای معماری داشتم که خودم آورده بودم. بعد که خانه را عوض کردیم دیگر بنز جا نشد، پراید گرفتم. (می‌رود و آلبومی قدیمی از کشوی میزش در می‌آورد . آلبوم مرتب و تمیزی که عکس بنزهای مختلفی تمام صفحاتش را گرفته . آقای میرزایی همانقدر که راجع به رادیوهایش ذوق دارد، بنزهایش را هم دوست دارد . می‌داند از چه کسی خریدت‌شان و کجا رنگشان زده و با افتخار می‌گوید ۱۸۰ بنز را جابجا کرده است).

یکشهر: شما این شغل را به فرزندانتان هم یاد دادید؟

نه. بچه‌ها سراغ کارهای دیگر رفتند. یکی کامپیوتر خوانده و دیگری برق. برای این‌کار باید علاقه داشته باشید. من از ۱۳۳۸ که شروع کردم خیلی سختی دیدم. بارها از انتهای سینا (حسام‌السلطنه) پیاده می‌رفتم تا خیابان مخصوص. در برف شدید گاهی وقتی اتوبوس هم نمی‌آمد.

یکشهر: هنوز ماشین‌هایی هستند که روی آن گرام وصل کنید؟ ماشین‌هایشان چیست؟ صاحبانشان چه سنی هستند؟

بله. جوان‌ها می‌آیند. تمام ماشین‌هایشان قدیمی است. شورولت ایمپالا، کاپریس، بنز ۱۸۰. هر ماه چند مورد دارم.

یکشهر: درآمد این شغل خوب است؟

من اصلاً کاری به درآمد ندارم. احتیاجی ندارم. نون و پنیر در بیاید باقیش مهم نیست. من این کار را دوست دارم.
شکر خدا خُرده‌ای از زندگی لذت بردم. مثلاً پریروز یک رادیو از قزوین آمد و تعمیر شد. اون آقایی که آورده بود می‌گفت شما چه‌کار کردید که توی قزوین هم معروف هستید. گفتم من در کره‌ی زمین معروف هستم.

آقای میرزایی از ما می‌خواهد که صدای رادیوهایش را بشنویم و خودمان قضاوت کنیم. باید کمی صبرکرد تا رادیو گرم شود. به قول خودش صدایش مثل آینه شفاف است. رادیو پیام اذانی به وضوح مناره‌های مسجد پخش می‌کند و بعد آقای میرزایی می‌گوید الان صفحه را گوش دهیم. می‌گوید تاجیک است و شعرش را کاملاً از بَر است. می‌گوییم: انگار دود از کنده بلند می‌شود هنوز آقای میرزایی!




■ دسته‌بندی:  «رسانه»

■ در این مطلب به «» ، «» ، «» ، «» و «» اشاره شده است.




پیام‌ها