یکشنبه ۵ آبان ۹۲

مدرسه افغان‌ها، مدرسه‌ای پر از امید

پرنیان ابراهیم‌زاده

حدود سه سال پیش بود که با مدرسه‌ای خیریه‌ای آشنا شدم که دانش آموزانش، همگی افغان بودند. به سبب علاقه‌ی همیشگی‌ام به کودکان و تدریس، مصمم شدم در آنجا به صورت داوطلبانه به تدریس زبان انگلیسی بپردازم.

مدیر مدرسه، علت دایر کردن کلاس‌های زبان فوق‌برنامه را مشکل کاریابی افغان‌های مقیم ایران در بازگشت به افغانستان عنوان کرد و عقیده داشت که به‌دلیل حضور گسترده‌ی کارفرمایان خارجی در افغانستان ،افغان‌هایی که از هند یا پاکستان به وطن‌شان باز می‌گردند، به‌دلیل آشنایی با زبان انگلیسی به‌راحتی گوی سبقت را از هموطنان بازگشته از ایران می‌ربایند. فقدان کار باعث می‌شود که این گروه دوباره جلای وطن کرده و به ایران بازگردند و بار دیگر سختی‌های زندگی در غربت را مانند هراس همیشگی از اقامت غیرقانونی و سایر مصائب و مشکلاتی که به سر بردن در کشوری که در آن از حقوق برخوردار نیستند جز فروش "ارزان‌تر" کار خویش به جان بخرند.
با شوق و البته با تردید مشغول به کار شدم. تردید از آن جهت که مطمئن نبودم بتوانم از نگاهی که بسیار دیده بودم در میان هموطنانم نسبت به افغان‌ها وجود دارد رها باشم. نگاهی آغشته به حس برتری، نگاه شهروند درجه ی یک به شهروند درجه ی دو. تردید از آن جهت که نمی‌دانستم این فرهنگ و این نگاه تا چه حد ناخواسته در خودِ من نیز وجود دارد تا چه حد به باورم مبنی بر پرهیز از هرگونه تعصب و خودبرتربینیِ قومی و فرهنگی سایه انداخته است.
ایجاد امکاناتی برای آنکه کودکان افغان به عنوان بزرگترین جمعیت پناهجویان و پناهندگان ساکن ایران بتوانند در کنار کودکان ایرانی به مدرسه بروند نه فقط همراهیِ ماست برای بازسازی کشور همسایه و برادر و همزبان‌ ما، بلکه ایجاد امکانی است برای فرزندانِ ما تا یاد بگیرند که به دیگری و دیگران به چشمِ برابر نگاه کنند.زمان زیادی لازم نشد تا تردید و نگرانی‌ام برطرف شد. به سخت کوشی و پشتکار، اتحاد و همدلی و استفاده‌ی بجا و درست از کوچکترین امکاناتی که مدرسه سیدالشهداء در اختیار شاگردانش که همگی افغان هستند می‌گذارد غبطه خوردم و اکنون این من بودم که از آنها می‌آموختم. پس از مدت کوتاهی برخلاف تمام تصوراتم، نه تنها هیچگونه حس برتری نسبت به ایشان احساس نکردم که حتی به بسیاری از رفتارهای اولیای مدرسه و بسیاری از دانش آموزانم – که به غیر از مدرسان داوطلب،همگی مهاجر افغان بودند - غبطه خوردم. و تأسف از اینکه چرا برای این میزان از شوق به فراگیری و این درجه از اشتیاق بسترهای مناسبی فراهم نمی‌شود.
مدیریت مدرسه نیز جلب توجه می‌کرد.

به‌دلیل کمبود جا و تعداد زیاد دانش آموزان، کلاس‌ها در دو شیفت صبح و بعدازظهر برگزار می‌شد و ساعت ۲.۵ بعد از ظهر تا ۹.۵ شب هم به کلاس‌های فوق برنامه‌ی زبان برای بچه‌ها، کلاس‌های پسران بالای ۱۵ سال و همچنین نهضت سوادآموزی برای مردان و زنان بزرگسال اختصاص داشت

به‌دلیل کمبود جا و تعداد زیاد دانش آموزان، کلاس‌ها در دو شیفت صبح و بعدازظهر برگزار می‌شد و ساعت ۲.۵ بعد از ظهر تا ۹.۵ شب هم به کلاس‌های فوق برنامه‌ی زبان برای بچه‌ها، کلاس‌های پسران بالای ۱۵ سال و همچنین نهضت سوادآموزی برای مردان و زنان بزرگسال اختصاص داشت. در این ترافیک بالای کلاس‌ها، حتی نظافت روزانه‌ی مدرسه می‌توانست به تنهایی مشکل‌ساز شود و مدرسه نیز بودجه‌ی اندکی برای این کار در اختیار داشت. راه حل فقط و فقط در همکاری و همیاری خودِ دانش‌آموزان بود. هر روز، چهار یا پنج دانش‌آموز داوطلبانه بین تعطیلی کلاس‌ها تا شروع کلاس‌های بعدی، تمیز کردن کل مدرسه را برعهده می‌گرفتند و جالب اینکه مدرسه حتی یکبار هم با کمبود دواطلب مواجه نشد. به یاد مدرسه‌ی خودمان و رفتاری که خودم و همکلاسی‌ها و هم مدرسه‌ای‌هایم با کلاس و حیاط مدرسه افتادم و این پرسش که اگر مدیر ما چنین پیشنهادی می‌داد ما چه می‌کردیم؟ شاید اعتراض می‌کردیم و شاید هم یاد می‌گرفتیم.

درمیان شاگردانم، پسری بسیار منظم، وقت شناس، مؤدب و البته همیشه نگران به نام امیر بود و شاید همین نگرانی همیشگی‌اش برای درس و تکالیفش بود که مرا نسبت به او کنجکاوتر کرد. بالاخره یکبار که فراموش کرده بود مشق کلاس زبانش را بنویسد، به علت این همه نگرانی‌اش پی بردم. وقتی در ازای فراموشکار‌ی‌اش، تنها تذکر دادم که تکلیفش را برای جلسه آینده حتما همراه بیاورد، با حیرت بسیار به من نگاه کرد و پرسید: "یعنی حالا که مشق ننوشتم شما مرا نمی‌زنید؟" وقتی تعجبم را دید با نگاهی غمگین ادامه داد: "معلم [...] می‌گوید ما همگی‌مان –منظورش ما افغان‌ها - تنبلیم و فقط با تنبیه درست می‌شویم. اگر مشق ننویسیم ما را تنبیه می کند".
به‌دلیل کمبود جا و تعداد زیاد دانش آموزان، کلاس‌ها در دو شیفت صبح و بعدازظهر برگزار می‌شد و ساعت ۲.۵ بعد از ظهر تا ۹.۵ شب هم به کلاس‌های فوق برنامه‌ی زبان برای بچه‌ها، کلاس‌های پسران بالای ۱۵ سال و همچنین نهضت سوادآموزی برای مردان و زنان بزرگسال اختصاص داشت. چند هفته از شروع کارم در مدرسه میگذشت که دیدم بچه ها دیگر به‌صورت گروهی کار نظافت را انجام نمی‌دهند و فقط این امیر بود که بعد از پایان درس به جارو کردن کلاس و حیاط مشغول میشد.هم تعجب کردم و هم ناراحت شدم چون فکر کردم سایرین از خجول بودنش استفاده کرده‌اند و او را تنها گذاشته‌اند. موضوع را با مدیر مدرسه در میان گذاشتم. او گفت که امیرِ ده ساله، پسر بزرگ خانواده است و پدرش بخاطر اتمام اعتبار کارت اقامت و از ترس بازگردانده شدن به افغانستان، مدتیست که خانه را ترک کرده و مسئولیت مادر و خواهر و برادر کوچکتر امیر به گردن او افتاده است.امیر چند روز قبل از خانم مدیر خواسته بود تا نظافت مدرسه به او سپرده شود و در قبال آن ماهی سی تا پنجاه هزار تومان حقوق بگیرد. در ضمن این پسر مغرور خواهش کرده بود تا دوستان و معلمانش ماجرای گم و گور شدن پدر را متوجه نشوند و حتی نفهمند در برابر کارش در مدرسه، پول میگیرد .
بیشتر پسرهای مدرسه بعد از ساعت درسی کار می‌کردند. اگر خوش‌شانس و زرنگ بودند در مغازه یا قهوه‌خانه‌ای، شاگردی می‌کردند. وگرنه یا مجبور به گلفروشی و فال‌فروشی در خیابان بودند. بسیاری هم با چرخ‌دستی، سبزی می‌فروختند. اما امیر که عاشق یادگیری قرآن بود و سعی داشت حافظ قرآن شود، ترجیح میداد بجای کار در مغازه یا خیابان،در مدرسه کار کند تا بعدازظهرها را به مسجد برود که هم آنجا خدمت کند و هم قرآن یاد بگیرد.
چند روز پیش برای جشن روز معلم بعد از یکسال دوری،سری به مدرسه زدم هر چقدر چشم چشم کردم امیر را پیدا نکردم .در آن شلوغی هم فرصتی دست نداد تا سراغش را بگیرم .دلم برای مرد کوچک کلاسم تنگ شده است..

ایجاد امکاناتی برای آنکه کودکان افغان به عنوان بزرگترین جمعیت پناهجویان و پناهندگان ساکن ایران بتوانند در کنار کودکان ایرانی به مدرسه بروند نه فقط همراهیِ ماست برای بازسازی کشور همسایه و برادر و همزبان‌ ما، بلکه ایجاد امکانی است برای فرزندانِ ما تا یاد بگیرند که به دیگری و دیگران به چشمِ برابر نگاه کنند
همه‌ی ما به نوعی با حسّ گزنده شهروند درجه دوم بودن آشنا هستیم. اما تصور هم نمی‌کردم که بچه‌های ۱۲-۱۰ ساله این حس را بشناسند. تا اینکه یک روز بهاری بعد از کلاس تصمیم گرفتم با بچه‌ها به حیاط کوچک مدرسه برویم و با هم صحبت کنیم .معمولاً در نیمه کلاس به بچه ها استراحت می‌دادم و در آن چند دقیقه بچه ها از خاطرات‌شان از افغانستان یا چیزهایی که از پدر و مادرشان راجع به آنجا شنیده بودند تعریف می‌کردند. آن روز هم این گفتگو را به حیاط بردیم و من از کلمات و عبارت‌های مشابهی که معانی متفاوتی در ایران و افغانستان دارند پرسیدم .
بچه ها هم خوشحال برایم هر کدام مثالی میزدند از انواع خوراکیها گرفته تا وسایل خانه و غیره. تا اینکه یکی از بچه ها با اشتیاق پرسید : "خانم مگه شما اهل کدام شهر هستید که معنی این کلمه ها را نمیدانید؟". لبخند زدم و گفتم: "من تهرانیم" کنجکاوانه نگاهم کرد و پرسید: "خب اگر تهران بدنیا آمدید پس پدر و مادرتان اهل کدام شهر افغانستان هستند؟". گفتم: "بچه ها من ایرانیم !"
یکی دیگر از بچه ها که انگار هنوز حرفم را باور نکرده است‌، ساده دلانه گفت : "خانم اگر شما ایرانی هستید پس چرا با ما انقدر مهربانید". همین یک جمله کوتاه کافی بود تا بفهمم چه رنجی می‌برند از نگاه تحقیرآمیز ما به خودشان و حتی کنار آمده اند و مانند اصلی در زندگیشان این نگاه را پذیرفته اند.
یکروز دیگر یکی از پسرها که خودش و پدر و مادرش متولد ایران بودند و فقط چهره ش نشان از اصلیتش میداد برایم خاطره ای گفت که عمیقا احساس شرم کردم . با حرارت از عشقش به فوتبال و تیم مورد علاقه‌اش استقلال تعریف می‌کرد اما در بین حرفهاش مکث کرد و گفت : اما خانم بدترین برخوردی که با من شده تا الان بخاطر همین فوتبال بوده .
علتش را پرسیدم و او اضافه کرد که : "خب من اینجا بدنیا آمدم و پدر و مادرم هم حتی افغانستان را ندیده‌اند. من خودم را ایرانی می‌دانم اما شما هیچوقت ما را ایرانی بحساب نمیاورید ...مثلا همین فوتبال. یکبار برای تماشای مسابقه بین استقلال و پرسپولیس با دوستانم به استادیوم رفتیم . بین بازی بازیکن استقلال یه شوت را خراب کرد و من هم که اعصابم خرد شده بود، شروع کردم به بد و بیراه گفتن به تیم محبوبم و انگار به تماشاچی بغل دستیم برخورد و محکم من را هل داد و به زمین انداخت و گفت: افغانی، تو را چه به طرفداری از تیم‌های ما. خانم اونروز بود که فهمیدم اگر صد سال هم اینجا زندگی کنم، هیچوقت مرا هموطن‌تون به حساب نمی‌آورید". دلم می‌خواست به او بگویم ه چنین نیست. همه‌ی ما یکجور فکر نمی‌کنیم. به او بگویم که ما ایرانی‌ها در درون خودمان نیز گاه حرف‌های گزنده‌ای به یکدیگر می‌زنیم. بگویم که پول و جنسیت و مدرک و ده‌ها چیز دیگر هم هست که میان خودِ ما ایرانی‌ها مایه‌ی تفاخر و تکبر است. اما فکر کردم این حرف‌ها، پاسخ آن تجربه‌ی تلخ را نخواهد داد.

همیشه باورم بر این بوده که سلامت روانی یک جامعه در گرو تربیت کودکانی سالم خواهد بود، همانطور که همواره گفته شده‌است: " کودکان امروز، آینده سازان فردا‌". مطمئناً خانواده و مدرسه اولین محیط‌هایی هستند که فرهنگ و جامعه‌پذیری کودکان در آن ریشه می‌یابند. ایجاد امکاناتی برای آنکه کودکان افغان به عنوان بزرگترین

جمعیت پناهجویان و پناهندگان ساکن ایران بتوانند در کنار کودکان ایرانی به مدرسه بروند نه فقط همراهیِ ماست برای بازسازی کشور همسایه و برادر و همزبان‌ ما، بلکه ایجاد امکانی است برای فرزندانِ ما تا یاد بگیرند که به دیگری و دیگران به چشمِ برابر نگاه کنند. همنشینی در یک کلاس درس، همبازی بودن و یافتن وجوه مشترکی که برپایه ی آنها روابط انسانی شکل می‌گیرند، مهمترین دستاوردِ ما از گشودن درب‌های مدرسه‌ی کشور به روی کودکان افغان خواهد بود. به امید آن روز.




■ دسته‌بندی:  «جامعه»

■ در این مطلب به «» ، «» و «» اشاره شده است.




پیام‌ها