یکشنبه ۲۸ مهر ۹۲

از دمشق چه مانده است؟

سارا بیرک

ترجمه: یک‌شهر
یک روز صبح در بازدید اخیرم از دمشق به مسجد اموی رفتم. یکی از قدیمی‌ترین مسجدهای موجود، بنایی تماشایی که ابتدا معبدی رومی بوده و پس از آن از کلیساهای مسیحی اولیه، و بعد تبدیل به یکی از قدسی‌ترین مکان‌های مسلمانان شده است.

یعنی اولین جایی که در آن نماز خوانده‌اند. مسجد مثل همیشه مملو از خانواده‌هاست. کودکان در حیاط مشغول بازی هستند، زنان و مردان مشغول عبادت یا استراحت و گاهی صحبت با تلفن‌های همراه‌شان. اما هنگامی که کنار دو زن که اهل حومه‌ی دمشق هستند می‌نشینم، صحنه شکل دیگری به خود می‌گیرد.
فاتیا اهل جابر بود؛ حومه‌ی شمال شرقی دمشق، مسیر کمربندی استراتژیک در حومه‌ی پایتخت، جایی که تقریباً هر روز شاهد درگیری‌های رژیم و نیروهای شورشی است. خانه‌ی او به تازگی با بمباران‌های رژیم تخریب شده و او حالا همراه با بیست نفر دیگر در مرکز دمشق زندگی می‌کند- او به اینجا آمده، چون اینجا تنها مکان امنی است که می‌تواند بدان پناه ببرد. زنِ دومی، مانار می‌گوید که شوهرش در درعا کار می‌کرده، حومه‌ای که در پاییز گذشته بدست شورشی‌ها افتاده و بعد از آن، در زمستان گذشته مورد حمله‌ی مدام نیروهای ارتش سوریه بوده است. او شغلش را از دست داده، چون کارخانه‌ای که در آن کار می‌کرده با خاک یکسان شده است. آنها می‌گویند "بعضی از این افراد شب‌ها را در مسجد می‌خوابند، چون جایی را ندارند که بروند" (خوابیدن در مسجد اموی ممنوع است، اما مسجدهای کوچک‌تری هستند که حالا مملو از سوری‌های آواره‌اند). رشته‌ی کلامش با صدای انفجار پاره می‌شود؛ فاتیا می‌گوید، شاید این صدا از جُبار باشد.


دمشق، تافته‌ای جدا بافته؟

در حالی که ویرانی‌های وحشیانه‌ای که در اثر مناقشات جاری در سوریه گوشه و کنار کشور را تحت تأثیر خود قرار داده، به سومین سال خود وارد می‌شود، دولت سوریه همواره تلاش کرده است پایتخت را همچون بهشتی آرام تصویر کند
در حالی که ویرانی‌های وحشیانه‌ای که در اثر مناقشات جاری در سوریهگوشه و کنار کشور را تحت تأثیر خود قرار داده، به سومین سال خود وارد می‌شود، دولت سوریه همواره تلاش کرده است پایتخت را همچون بهشتی آرام تصویر کند. مرکز دمشق آثاری حداقلی از جنگ را بر چهره دارد، البته به جز راه‌های مسدود شده‌ی پُرشمار، ایست‌های بازرسی، و بقایای سوخته‌ی ساختمان‌هایی که در شمال شهر در اثر اصابت بمب ویران شده‌اند. برخلاف رقا، شهری در شرق سوریه که در دست شورشیان افراطی است، دمشق به سنگری برای زندگی در تکاپو و آرام شباهت دارد. در این معنا، شهر با رونق خود، قدرت همچنان پابرجای دولت و مخالفان روز به روز پراکنده‌تر را به نمایش می‌گذارد. اما با بازدید از مسجد اموی بر من آشکار شد که زیر پوست این آرامش، مسائلی متفاوت از آنچه در پایتخت دیده می‌شود، در جریان است. در روزی دیگر، به همراه یک تاجر بانفوذ برای شام به بیرون رفتم- او با بشار اسد و برادرش باسل به یک مدرسه می‌رفتند و کار و کاسبی‌اش زیر سایه‌ی دولت، خصوصاً از زمان شروع بحران رونق داشت. رستوران غذاها و نوشیدنی‌های مرغوبی سرو می‌کرد. زن جوانی با کلاه گیس و تصویر بشار بر گوشی آیفونش به همراه دوستانش آواز می‌خواندند و نوشیدنی گران قیمتی را می‌نوشیدند که معادل اجاره بهای یک ماه برای یک خانواده بود. در یک آن که مرد تاجر برخواست تا به توالت برود، صدای اصابت یک شیء به گوش رسید. صدا از یک تپانچه بود. مرد گفت "وای! دزدی! ترجیح می‌دهم کلک خودم را بکنم تا اینکه جیبم را بزنند!". در طول اقامت و بازدیدم از شش ناحیه‌ی مرکزی بر من محرز شد که دولت با روزهای پایانی‌اش- دست کم در اینجا- فاصله دارد؛ چرخ اقتصاد همچنان می‌چرخد، خصوصاً با کمک‌هایی که از دولت ایران می‌رسد- گفته می‌شود از آغاز کشمکش‌ها دست کم ۴ میلیارد دلار پول از ایران وارد سوریه شده است. زنان در دور و اطراف بازار دیده می‌شوند، اگرچه معدودی از مغازه‌ها تعطیل‌اند. هتل‌هایی که سال پیش درهای‌شان را بسته بودند، امسال خدمات بهتری ارائه می‌کنند – به لطفِ رسیدگی‌هایی که به پایتخت شده است. جای خالی جمعیت کوچ کرده در رستوران‌ها و کوچه پس کوچه‌ها و خانه‌های حیاط دارِ مناطق قدیمی شهر را شمار روز افزونِ دستفروش‌هایی جبران می‌کند که هر چه بدست‌شان برسد می‌فروشند، از سیگار گرفته تا روسری. اما جنگ نزدیک است. نبردهای عمده‌ی میان نیروهای دولتی و شورشیان در همین حومه‌هایی اتفاق می‌افتد که دمشق را در محاصره‌ی خود دارند، از دوما تا حرصتا، یا حتی نزدیک‌تر مثل برزه و جُبار. بعد از پیشروی‌های شورشیان در تابستان و پاییز ۲۰۱۲ پیشرفت‌هایی در نزدیکی‌های دمشق، که اغلب با جار و جنجال نبردهای "نهایی" خوانده می‌شد، مناطق حاشیه‌ای شهر، مثل جُبار و درعا، توسط نیروهای دولتی بمباران شدند (در حال حاضر، قوتا، حاشیه‌ی شرقی در دست شورشیان است، اما پیشروی‌های اخیر دولت آنها را تحت فشار قرار داده است).

جنگ در همین نزدیکی‌ها
یک روز به حرسا رفتم، حومه‌ی شمالی که تنها یک بلوک از مرکز شهر فاصله دارد. مسیر پُر بود از آهن پاره و قطعات سوخته‌ی خودروها. سربازی به راننده‌ی من هشدار داد "این دویست متر را با سرعت رانندگی کن، این منطقه پُر از تک تیرانداز است". ما کمی جلو رفتیم، اما به دلیلِ شدت درگیری‌ها مجبور به برگشت شدیم. دود سیاهی از نزدیکی جاده بلند شده بود. یک مورد دیگری، من در مظ، ناحیه‌ی غربی شهر، سوار تاکسی بودم که راه ناگهان مسدود شد. خودرویی که دود از آن برمی‌خاست در چند متری ما افتاده بود. بعضی‌ها می‌گفتند منفجر شده- انفجار بمب در خودرو در آنجا کمتر اتفاق می‌افتد؛ بعضی دیگر می‌گفتند که با یک موتور سیکلت برخورد داشته است.
قابل توجه‌ترین تغییر شهر در قیاس با زمانی که من پیش از جنگ در آن زندگی می‌کردم، کاهش چشمگیر جمعیت شهر است. دمشق که جمعیت آن پیش از آغاز درگیری‌ها چیزی در حدود ۵ تا ۶ ملیون تخمین زده می‌شد، هرگز نمی‌توانست با حیات فکری نظیر قاهره یا فرهیختگی و پیشرفتگی بیروت رقابت کند. اما با این همه فیلمسازان مشتاق و مخالفان کهنه کار خودش را داشت، جوانانِ امروزی و مغازه‌داران آب دیده‌ی خودش را؛ و وکلا، پزشکان و مدرسان تحصیل کرده‌ی بسیار. اما حالا بسیاری از متخصصین، جوانان و حتی کارگرانی که اندک پس‌اندازی داشته‌اند، دمشق را به مقصد لبنان، مصر، خلیج [فارس] یا حتی سرزمین‌های دورتر ترک گفته‌اند. شهر نیز پذیرای سیل عظیمی از مردمانِ فقیر و نیازمندی شده است که از حومه‌ها به سمت بافت قدیمی شهر، یا منطقه‌ای چون میدن در جنوب پناه آورده‌اند که خود منطقه‌ای بحران زده است. آنها هم اکنون در مجاورت ثروتمندانی زندگی می‌کنند که در شهر مانده‌اند و عموماٌ از حامیان دولت به شمار می‌روند (گروهی که بر خلاف تصویر رایجی که از جنگ ترسیم می‌شود، نه فقط علوی‌های شیعه که شماری از سنی‌ها و مسیحیان منتفع را نیز دربر می‌گیرند).

شهر مثل یک خندقِ توخالی شده است. در حوالی پاتوقی که سه سال پیش، زمانی که در دمشق زندگی می‌کردم، به آنجا رفت و آمد می‌کردم قدم می‌زنم. از پنجره ی دود گرفته به داخل کتابفروشیِ اِتانا خیره می‌شوم، جایی که زمانی مملو بود از روشنفکران و حالا پر از قفسه‌ها و جعبه‌های خالی

شهر مثل یک خندقِ توخالی شده است. در حوالی پاتوقی که سه سال پیش، زمانی که در دمشق زندگی می‌کردم، به آنجا رفت و آمد می‌کردم قدم می‌زنم. از پنجره ی دود گرفته به داخل کتابفروشیِ اِتانا خیره می‌شوم، جایی که زمانی مملو بود از روشنفکران و حالا پر از قفسه‌ها و جعبه‌های خالی. ماذن، آذوقه رسانِ ما هم رفته است. فرش فروشِ محل هم. جواهر فروشِ محبوبم: او هم رفته است. به جای مغازه‌هایی که زمانی صنایع دستی و کارهای هنری به گردشگردان می‌فروختند حالا انبارهایی است که در آن لاک ناخن و اجناس دست دوم تلنبار شده. با معدود روشنفکران و منتقدانی که هنوز شهر را ترک نکرده‌اند، ساعاتی را به صحبت کردن درباره‌ی ایام گذشته، دوستانِ سفر کرده و ترس از دستگیری می‌گذرانیم. یکی از آنها یوسف عبدک در هجدهم جولای توسط نیروهای امنیتی ربوده شد. مخالف قدیمی که در سال ۲۰۰۵ به سوریه برگشته بود، پس از گذارندنِ سال‌ها حبس در دورانِ حکومت حافظ اسد پدر بشار. او به همراه دو تن دیگر از اعضای یک گروه منتقد داخلی در موج دیگری از دستگیری‌های سیاسی بازداشت شده بود (هر کدام از آنها از یک اقلیت سوری هستند؛ مسیحی، علوی و دروزی).
منتقد دیگری که با ابتکار خودش به حومه‌های تحت محاصره لباس و دارو ارسال می‌کرده، جوانان را شماتت می‌کرد که به محضِ سخت شدنِ اوضاع فرار را بر قرار ترجیح داده‌اند. ما باید ایستادگی کنیم. دوستش سرزنش‌کنان گفت: "هر کس انتخاب خودش را دارد. اسلحه‌ها هر روز پُرتر از دیروز می‌شوند".
خیلی از کسانی که فرار نکرده‌اند، با کمک‌های داوطلبانه‌ی چنین افرادی است که زنده مانده‌اند. اما آنها مدام در تقلا هستند. حالا دیگر در خانه‌ها، در هر اتاق یک خانواده زندگی می‌کند. تحریم‌ها به مردم عادی بیش از حکومت آسیب می‌رساند. یک ساندویچ فلافل که قبلاً ۲۵ پوند سوری قیمت داشت، امروز ۶۵ تا می‌ارزد (با فروپاشی پول رایج سوریه، ارزش این پول در برابر دلار افت فاحشی داشته است). فاتیا می‌گفت "برای غذا باید به اندازه‌ی اقامت در یک هتل درجه‌ی یک پول بپردازی". افسردگی شایع و همه‌گیر شده است. فاتیا اضافه می‌کند، "ما سوری‌ها مگر چه می‌خواستیم جز اینکه یک سرپناه داشته باشیم و آن قدر پول دربیاوریم که بچه‌های‌مان بتوانند ازدواج کنند، و حالا همه‌ی اینها از دست رفته است".
دولت می‌گوید کمک‌های برای آوارگانی که در شهر هستند تدارک می‌بیند. اما افرادی که برای تقاضای دریافت کمک به وزارت آشتی ملی، که بدنه‌ی دولت برای کمک به جنگ زدگان در ژوئن ۲۰۱۲ تشکیل داده بود، می‌روند اغلب سرگردانِ بوروکراسی ظاهراً بی‌تفاوت این دستگاه‌ها می‌شوند. زنی را می‌بینم که فهمیده پسر جوانش را در ۵ ماه گذشته در کدام شاخه‌ی امنیتی نگه داشته بودند، احتمالاً به این خاطر که جوان بود و آنها فکر می‌کردند که ممکن است به مخالفین بپیوندد؛ شوهر زن هم بی هیچ رد و نشانی در چند ماه گذشته ناپدید شده است؛ با خود فکر می‌کنم، چگونه این زن می‌تواند دوام بیاورد.
به نظر می‌رسد برای کارمندان دولت اسد چندان اهمیت ندارد که از شهر تاریخی که بر آن حکومت می‌کنند، تنها اسکلتی باقی مانده است. با اوج‌گیری موفقیت‌های آنها علیه مخالفت در بهار امسال، و بازپس گیری قصیره، شهری در مرز لبنان، و رسیدن کمک‌های تازه، حکومت اعتماد به نفس تازه‌ای پیدا کرده که به هوادارانش در دمشق نیز تسری دوست دیگری درباره‌ی زوجی به من گفت که در بیروت زندگی می‌کردند و یک کودک خردسال داشتند. آنها به تازگی به سوریه برگشته بودند تا کودکشان را به دیدن مسجد اموی ببرند، شاید بعدها دیگر مسجدی در کار نباشد یافته است.
برای وفاداران به دولت، فاز اخیر جنگ، یعنی گزارش‌های روز افزون درباره‌ی دست بالا پیدا کردن گروه‌های تندرو در میان مخالفان، شاهدی است بر این مدعا که رژیم اسد آخرین سنگر نیروهای سکولار در منطقه است که مورد حمله‌ی گروه های بنیادگرای تحت حمایت کشورهای خلیج قرار گرفته. جنگجویان مخالف، کثیف‌تر شدن جنگ را به سود خود نمی‌بینند. برخی از آنها مانند مرد جوانی که با او گفتگو کردم بر این نظرند که خودِ دولت عمداً به ترس از خشونت‌های فرقه‌ای دامن زد، یعنی مجرمانِ بنیادگرا را از زندان آزاد کرد تا بتوانند به مخالفین بپیوندند. اشاره‌ی او به گزارش‌های متعددی است که در طول سال ۲۰۱۱ منتشر شدند. او اضافه می‌کند: "من انقلاب را می‌خواستم، اما دولت هوشمندانه بازی کرد و برنده شد".
بعضی دیگر در پایتخت- مثل اغلب هموطنان او که در مناطق تحت کنترل شورشیان زندگی می‌کنند- شدیداً با این نظر مخالفند. آنها می‌گویند ترجیح می‌دهند بمیرند تا اینکه تحت حاکمیت این رژیم زندگی کنند؛ این اتفاق باید بیافتد، حالا هزینه‌اش هر چه می‌خواهد باشد. حتی برخی از از اهالی برجسته‌ی دمشق مانند یاسین حاج صالح، نویسنده‌ی شناخته شده، و رزان زیتونه، وکیلی که از آغاز ناآرامی‌ها مخفی شده هم به این حومه‌های تحت کنترل شورشیان گریخته‌اند. اواسط ماه جولای، حاج صالح که حالا در قوطا است، آن هم با یک آذوغه‌ی محدود و بدون دسترسی به تلفن یا هر وسیله‌ی ارتباطی دیگری، به گاردین گفته بود "در دمشق ما با امکان دائمی بازداشت و شکنجه‌ی طاقت فرسا مواجهه بودیم. اینجا از آن چیزها در امانیم، اما از موشک‌هایی که هر لحظه ممکن است بر سرمان فرود بیایند، نه. نادیا، یک دوست سوری که با یک گروه امداد بین‌المللی کار می‌کند به من می‌گوید دوست دارد از این خط‌ها عبور کند و به جاهایی اما در پسِ تمامی این رفتارهای آشنای سوری‌ها این واقعیت دردناک نهفته که شهر به طرز بازگشت ناپذیری زیر و زبر شده است. تاجر فرشی که ملاقات کرده بودم از یک مأمور پلیس حرف می‌زد که رفیقش بود و با یکدیگر ورق بازی می‌کردند. او دیگر کمتر برای بازی می‌آمد، آنقدر که حالا دیگر اصلاً نمی‌آید. چون حمص برود، چون زندگی مردم و انقلاب در آنجا بیش از دمشق در خطر است.
در حقیقت، هر چه هفته‌ی اقامت من به پایان خود نزدیک می‌شود، سوریه در نظرم بیش از پیش سرکوب‌شده می‌آید و یادآور سوریه‌ایست که در سال‌های پیش دیده بودم. برخی، این وضعیت را با سال‌های پیش از دوران حکومت بشار اسد مقایسه می‌کنند. و هر وقت که صدای بمباران را از حومه‌های شهر می‌کنم، احساس ناخوشایندی بر من غلبه می‌کند.
یکی از صبح‌های پر سر و صدا، از این که مردم حتی دیگر فرار هم نمی‌کنند، حیرت می‌کنم
. یکی از صبح‌های پر سر و صدا، از این که مردم حتی دیگر فرار هم نمی‌کنند، حیرت می‌کنم: یک مرد بر پله‌های یک بلوک سیمانی نشسته و چای می‌نوشد؛ بلوکی که حفاظ جلوی یکی از ساختمان‌های دولتی است و مردمی که در انتظار دریافت پول‌هایی هستند که اقوام‌شان از خارج برایشان می‌فرستند، آنجا صف کشیده‌اند. با مردم که حرف می‌زنم مکرر حرفشان را با این جمله تمام می‌کنند: ما فی حل! یعنی هیچ راه حلی نیست. یک تاجر فرش به من می‌گوید "اوباما و آنهای دیگر همه به ما خیانت کردند. ما با مخالفین مشکل داریم، با اسلام آنها هم مشکل داریم. او نشست صلح ژنو را یک "بازی" و تاکتیک به تأخیر انداختن برای جامعه‌ی جهانی می‌داند. یک تاجر نزدیک به حکومت با وقاحت از آن نشست با عنوان خود ارضایی یاد می‌کند.
به نظر می‌آید بسیاری از ساکنین دمشق مایلند تقسیمات فرقه‌ای، طبقاتی و اعتقادی را که در نقاط دیگر کشور رشد کرده انکار کنند. با این همه، این دسته بندی‌ها در پایتخت هم در حال خزیدن و رشد کردن است
. به نظر می‌آید بسیاری از ساکنین دمشق مایلند تقسیمات فرقه‌ای، طبقاتی و اعتقادی را که در نقاط دیگر کشور رشد کرده انکار کنند. با این همه، این دسته بندی‌ها در پایتخت هم در حال خزیدن و رشد کردن است. قبل از جنگ برخی مناطق بر اساس مذهب یا فرقه تقسیم شده بودند، مثلاً باب توما محله‌ی مسیحیان در مناطق قدیمی شهر بود؛ مظ هم دژ علویان بود. اما در مناطق بسیاری جمعیت در هم آمیخته بود. سوری‌ها به خودشان افتخار می‌کردند که از مذهب یکدیگر خبر ندارند. امروز اما ماجرا تغییر کرده است. در مناطق علوی‌نشین که شورشیان آن را هدف خمپاره قرار می‌دهند، افراد دلهره سرکوب را دارند، البته نه از جانب رژیم که از جانب مخالفین. در مناطق سنی نشین مانند میدن نیروهای امنیتی در شلیک کردن به مردم تردید نمی‌کنند. در دیگر مناطق شهر، دزدی از اموال وفادارن به دولت و دزیدن بچه‌های‌شان توسط گروه‌های تبهکار و بعضاً مخالفین به امری شایع تبدیل شده است.
شهلا و نقام الشمامی دو خواهر مسیحی اهل حلب هستند که این روزها در یک هتل در شهر قدیم دمشق زندگی می‌کنند؛ آنها در حالی که با مهمانان سنی مذهبی که از شهرشان تبعید شده‌اند در حال گفتگو و خندیدن هستند می‌گویند ریشه‌ی مشکلات سوریه در اسلام است. علویان ساکن مظ ۸۶ که با من حرف زدند کمابیش تحت تأثیر تصویری که رسانه‌های دولتی ارائه می‌کنند، از سنی‌هایی که دور و برشان زندگی می‌کنند دوری می‌کردند؛ بعضی‌هاشان می‌گفتند سنی‌ها می‌خواهند نسلِ علویان را بردارند.

چه کار می‌توانیم بکنیم؟
بسیاری از کسانی که من با آنها حرف زدم راهی جز تطبیق دادن خود با شرایط جدید سراغ نداشتند. من بارها این اصطلاح معروف سوری را شنیدم که می‌گوید "شو بیدنا نامل؟" یعنی "چه کار می‌توانیم بکنیم؟" یک نفر می‌گوید "تمسحنا" یعنی"ما سوسمار شده‌ایم.. پوست‌مان آنقدر کلفت شده که دوام بیاوریم". یک راننده تاکسی می‌گوید "صف طولانی ایست بازرسی فرصتی است برای سیگار کشیدن" (به شوخی به او می‌گویم جنگ هم اینطوری زندگی تو را کوتاه کرده است!). رسم و رسوم‌های سنتی مهمان‌نوازی را می‌توان در گوشه و کنار به جا می‌آورند، مبادا که سنگ بنای هویت ملی‌شان بر باد برود. از هر خانه‌ای که بازدید کردم، به من چای، شیرینی و حتی هدیه تعارف کردند. سوار اتوبوس که شدم، مردی که با سه فرزندش روی دو صندلی نشسته بودند، فوراً آنها را به سمت میله‌ی اتوبوس هدایت کرد تا من بتوانم روی صندلی بنشینم؛ مرد به یکی از فرزندانش می‌گفت "به خانم سلام کن!".
او به جبهه‌ی النصره، گروهی از بنیادگرایان شورشی، پیوسته، و حالا با همکاران سابق‌اش می‌جنگد. نادیا که در گروه امدادرسانی کار می‌کرد، دو تن از دوستانش را از دست داده، یکی در ارتش و دیگری در نیروهای مخالفین.دوست دیگری درباره‌ی زوجی به من گفت که در بیروت زندگی می‌کردند و یک کودک خردسال داشتند. آنها به تازگی به سوریه برگشته بودند تا کودکشان را به دیدن مسجد اموی ببرند، شاید بعدها دیگر مسجدی در کار نباشد.

این مقاله اولین بار در The New York Review of Books به چاپ رسیده است.




■ دسته‌بندی:  «شهرهای جهان»

■ در این مطلب به «» ، «» و «» اشاره شده است.




پیام‌ها